X
تبلیغات
دل سرای مصطفی سلیمانی - شعر
دل سرای مصطفی سلیمانی
جواب نظرات داده می شود!


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

لینک:گسل


برچسب‌ها: چشم ها بیشتر می فهمند, حضرت زهرا, شعر برای حضرت زهرا, مناسبت ها, شعر, روضه

ارسال در تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

پیش تو جامه در برم نعره زند كه بر دَرم!

آمدمت كه بنگرم، گریه نمی‌دهد امان



برچسب‌ها: پیش تو جامه در برم, آمدمت كه بنگرم, جملات زیبا, شعر

ارسال در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری

باز آمدم از چشمه خواب،کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند.نیلوفر وا می شد.کوزه تر بشکستم،
در بستم
ودر ایوان تماشای تو بنشستم.

سهراب سپهری


برچسب‌ها: لحظه ها عریانند, سهراب سپهری, شعر, نه تو می مانی و نه اندوه

ارسال در تاريخ جمعه 25 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

امام خمینی:

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم


مقام معظم رهبری:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی


برچسب‌ها: شعر زیبای امام خمینی, ایت الله خامنه ای, من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

تقاضاي سبز شدن

دل سرای سلیمانی

عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد
، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!


برچسب‌ها: اشعار سلمان هراتی, اشعار بهار و عید نوروز, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه, بهترین شعر سلمان هراتی

ارسال در تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

سیدحمیدرضابرقعی


برچسب‌ها: و اما فاطمیه, شعر, سیدحمیدرضابرقعی, جالب, حضرت زهرا, مناسبت ها, فاطمیه

ارسال در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی
آخر از جور تو عالم را خبر خمجید اوریواهیم کرد
خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد
جان اگر باید،به کویت نقد جان خواهیم یافت
سر اگر باید،به راهت ترک سرخواهیم کرد
هر کسی کام دلی آورده در کویت به دست
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد
تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کر
د
یا ز آه نیمه شب،یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد
لابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بیرحمی زدی،فکر دگر خواهیم کرد
چون بهار از جان شیرین دست بر خواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور وشر خواهیم کرد.


نقاشی از استاد:مجید اوری
لینک:سایه روشن
برچسب‌ها: ملک الشعرای بهار, شعر, آخر از جور تو عالم, مجید اوری, نقاشی کودک زیبا

ارسال در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی
 

 کربلای کوچه ی بن بست

دل سرای سلیمانی

من بودم ودیوارهای کوچه ی بن بست

با کودکم در انتهای کوچه ی بن بست

طوفان گرفت و هردومان از ترس لرزیدیم

لعنت براین آب وهوای کوچه ی بن بست

پایم به سنگی گیر کرد و کوزه ام افتاد

من ماندم وهول و ولای کوچه ی بن بست

در گودی زیر دو چشمم می توانی دید

گودال سرخ کربلای کوچه ی بن بست

زد زیر گریه، خشت خشتِ خانه ی حیدر

از ناله ی واغربتای کوچه ی بن بست

دیدم حسن خیلی پی آن گوشواره گشت

با چشم گریان هر کجای کوچه ی بن بست

از قعر دریای بلا طفلی نجاتم داد

می خوانم او را ناخدای کوچه ی بن بست

تا روز محشر هیئتی ها اشک می ریزند

با شعرهای ماجرای کوچه ی بن بست

بر چهره ی سینه زنانم بین هر روضه

حک می شود جغرافیای کوچه ی بن بست

وحید قاسمی


برچسب‌ها: کربلای کوچه ی بن بست, وحید قاسمی, شعر, حضرت زهرا, مناسبت ها, شهادت حضرت زهرا

ارسال در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی
 

نذر تب پیکرت 

دل سرای سلیمانی

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی

فکری برای این همه خاکسترت کنی

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم

تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی

با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها: علی اکبر لطیفیان, نذر تب پیکرت, شعر, حضرت زهرا, مناسبت ها, عکس برای حضرت زهرا

ارسال در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی


درد دلی با عشق


هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدن
نسلی از بیگانگان آدم شدن

برچسب‌ها: عشق, باستانی, مومیایی, زجر, اجر, شعر

ارسال در تاريخ شنبه 12 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

شعر امام زمان

شعر,شعرامام زمان,شعر برای امام زمان,شعرهای امام زمان 

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟


برچسب‌ها: شعر, شعر برای امام زمان, شعر حضرت مهدی, شعرامام زمان, شعرهای امام زمان, شعرهایی برای امام زمان

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه 11 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

شعر و متن های عاشقانه و بسیار زیبا

شعر و متن های عاشقانه و بسیار زیبا

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

برچسب‌ها: شعر و متن های عاشقانه و بسیار زیبا, شعر, متن های عاشقانه, بسیار زیبا, عشق, متن های ادبی, زیبا

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 10 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

 

شعر کودکانه “بازم اومد بهار”

بازم اومد بهار شاد و خندون
با سوسن و با سنبل و با ریحون
باز عمو نوروز برامون آورده
سبزه وگل به جای برف و بارون
چلچله از سفر رسیده خوشحال
نگاه کنید لونه زده تو ایوون
غنچه ی گل به روی ما می خنده
نوروز اومد دوباره فصل گل و بهاره
نوروز اومد دوباره فصل گل و بهاره

رو شاخه ها شبنم دونه دونه
از شادی و صفا دارن نشونه
ببین چقدر دیدنی و قشنگه
لکه ی ابری که تو آسمونه
چلچله از سفر رسیده خوشحال
نگاه کنید لونه زده تو ایوون
غنچه ی گل به روی ما می خنده
نوروز اومد دوباره فصل گل و بهاره
نوروز اومد دوباره فصل گل و بهاره


برچسب‌ها: شعر کودکانه, کودکانه, شعر, مهدکودک, برای اجرا

ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

لحظه های کاغذی: اثر مرحوم قیصر امین پور

خاطرات من, قیصر امین پور, شوق پرواز, شعر امین پور

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین 

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری


برچسب‌ها: اشعار قیصر امین پور, خاطرات من, شعر امین پور, شعر قیصر امین پور, قيصر امين پور, قیصر, امین پور

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391 توسط مصطفی سلیمانی

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری ،

آغاز روزهایی باشد که آرزو داری ...


جملات زیبا گیله مرد


برچسب‌ها: جملات زیبا سال نو و تبریک عید به عزیزان, پیامک تبریک عید, جملات زیبا برای تبریک سال نو, جملات زیبا برای سال تحویل و نوروز

ارسال در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

زلزله ی من...!!!

پیش لرزه می آید...! قلبم می لرزد...!

من، فهمیده ام که تو نزدیک من شده ای...!

می دانم... نیا مده ای که بمانی...!

آمده ای که، نیامده بروی...!

کاش می ماندی، برای همیشه و نمی رفتی...!!!

من تو را می خواهم...!حتی اگر خانه ام ویران شود...!!!

افسوس که تو رفته ای و نیستی...! اما نه...

صبر کن...!

پس لرزه هایت در راه است...!!!

من برای همیشه در گیر پس لرزه هایت می مانم...!

زلزله ی آرام من...!!!


برچسب‌ها: زلزله ی من, شعر, عاشقانه, زلزله

ارسال در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

 عید می آید و اجناس گران خواهد شد (طنز)

 طنز نوروزی, شعر طنز, اشعار طنز

 

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد

عید می آید و اجناس گران خواهد شد

 

قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس

باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد

 

همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد

و سرا پای وجودم نگران خواهد شد

 

می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما

عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد

 

می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید

نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد

 

کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت

بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد

 

یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج

وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد

 

پول را با علف خرس یکی می دانند

فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد

 

هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو

کامران از پی او تیز دوان خواهد شد

 

که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم

بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد

 

سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید

شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد

 

قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر

باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد

 

زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت

آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد

 

مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی

مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد

 

کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس

حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد


برچسب‌ها: اشعار طنز, شعر طنز, شعر طنز عاشقانه, طنز نوروز, طنز نوروزی, نوروز طنز, سرگرمی, مطالب خنده دار

ارسال در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

شعر احمد شاملو / بر خاک جدی ايستادم   

اشعار احمد شاملو ,شعر شاملو, اشعار شاملو

بر خاک جدی ايستادم

و خاک، به‌سانِ يقينی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد.

و آن‌گاه به خورشيد شک کردم که ستاره‌گان را

هم‌چون کنيزکانِ سپيدرويی

در حرم‌خانه‌یِ پُرجلال‌اش نهان‌می‌کرد.

ديوارها زندان را محدود می‌کند

ديوارها زندان را

محدودتر نمی‌کند.

ميانِ دو زندان

درگاهِ خانه‌یِ تو آستانه‌یِ آزادی است

ليکن در آستانه

تو را

به قبولِ يکی از آن دو

از خود اختياری نيست!


برچسب‌ها: احمد شاملو, دانلوداشعار احمد شاملو, اشعار شاملو, شعر احمد شاملو, شعر شاملو, صدای احمد شاملو

ارسال در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

عشق چه زیبا بود اگر…  

متن های عاشقانه, متن زیبا, متن زیبا عاشقانه

عشق ؛چه زیبا بود اگر با تو بود.

عشق ؛چه زیبا بود اگر فقط یکبار، فقط یکبار در چشمانت نشانی از آن می دیدم.

عشق ؛چه زیبا بود اگر تنها قلبت برای من میتپید.

عشق ؛چه زیبا بود اگر دستانت گرمی میداد به دستانم.

عشق ؛چه زیبا بود اگر طنین صدای زیبایت در گوشم یک بار دیگر می پیچید.

عشق ؛چه زیبا بود اگر مثل قدیم یک بار به لبانت دوستت دارم را می آوردی.

عشق ؛چه زیبا بود اگر من را لایق دیدن چشمانت میدانستی.

عشق ؛چه زیبا بود اگر فقط من بودم و تو بودی و دیگر خدا


برچسب‌ها: شعر عاشقانه, عشق زیبا, عشق من, متن زیبا, عاشقانه, متن شعر عاشقانه, متن کوتاه عاشقانه

ارسال در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

كسی بهلول را گفت:
تا چند می خواهی در جنون باشی ؟
لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش گیر.
بهلول گفت:

این روز ها بدنبال عقل رفتن
خیلی: "جنون" می خواهد...!!!!! "


عشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید
به من اندیشه از امروز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشده ام می گردم
یک کبوتر به من احساس کبوتر بدهید
تا درختان جوان راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از جنس صنوبر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی درو پیکر بدهید
عشق اگر کرد نصیحت به شما گوش کنید
تن برازنده او نیست به او سر بدهید
دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید


برچسب‌ها: بهلول, جنون, عقل, شعر

ارسال در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

اگر شعر‌های من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی.

حالا
هی بیا و بگو
چنین است و چنان است.

اصلاً
مهم نیست
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم

مهم نیست
خانه‌ات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشم‌هایم را ببندم.

خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد.

 شاعر: گروس عبدالملکیان

برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان, شعر, تو زیبایی, پیچک عشق, عشق و دیوار, اصلا مهم نیست

ارسال در تاريخ جمعه 12 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

خری آمد به پیش مادر خویش  كه ای مادر چرا رنجم دهی بیش

اگر تو بچه ات را دوست داری       برو امشب برایش خواستگاری

خر مادر بگفتا ای پسرجــــــان    تو را دوست دارم بیشتر از جان

میان این همه خرهای خوشگل     یكی را تو نشان كن نیست مشكل

 برو پالــــــــــون نو به تن كن    بزرگـــــــــان طویله را خبر كن

همه خرها بریختند درطویلــــه     همان طوری كه بود رسم قبیله

 عروس خراجازه از پدر خواست     پدر با عرعرش اجــــازه را داد

خران عرعر كنان لی لی نمودند   به یونجه كام خود شیرین نمودند


برچسب‌ها: خواستگاری خرونه, خر, حیوانات, شعر, طنز, خواستگاری, ازدواج خر

ارسال در تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

بررسی ابعاد ادبی شعر یه توپ ‌دارم‌ قلقلیه

یه توپ دارم قلقلیه \ سرخ و سفید و آبیه


می‌زنم زمین، هوا می‌ره \ نمی‌دونی تا کجا می‌ره


من این توپو نداشتم \ مشقامو خوب نوشتم


بابام بهم عیدی داد \ یه توپ قلقلی داد

یه توپ دارم قلقلیه :
از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.

سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، شاید نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است.حالا چرا فرانسه؟ می‌داند!

می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.

من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:
فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.

بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است


برچسب‌ها: شعر یه توپ ‌دارم‌ قلقلیه, شعر, طنز, کودکانه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی
 دلم از نبودنت پر است،

 آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد ...

 

جملات زیبا گیله مرد

برچسب‌ها: جملات زیبا آن سفر کرده, جملات زیبا نوروزی برای امام زمان, عج, متن زیبا و دلنشین, شعر زیبا

ارسال در تاريخ یکشنبه 7 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای

وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است

خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟


جملات زیبا گیله مرد


برچسب‌ها: جملات زیبا آن سفر کرده, جملات زیبا درباره امام زمان علیه السلام, جملات زیبا برای امام زمان, شعر زیبا

ارسال در تاريخ یکشنبه 7 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

خیـــــا نت . . .

شعری از  دو ست خوبم ( سجاد نواب پور )

 

عشقی پر از خیانتِ مرسوم ،   می رسد به شما

شعری پر از جنایتِ  منظوم ، می رسد به شما

 

یک مادیان ،  _    هرزه ی بازارِ  بی توئی

در پشتِ چهرهِ ی معصوم ،   می رسد به شما

 

قلبت  < دچار  سانحهِ ی  >  دردِ  می شود  . . .                       

وقنی که آن حقیقتِ محکوم ،  می رسد به شما !

 

حالا توئی و کوچهِ ی بن بست و  _  خنجری

در ثبتِ  این رفاقتِ مسموم ،  می رسد به شما

 

شعرم که زنده بود و نفس داشت ، بعد از این

تابوتِ آن جنازهِ ی مرحوم ،   می رسد به شما

 


برچسب‌ها: خیـــــا نت, سجاد نواب پور, شعر, انتقادی, اجتماعی

ارسال در تاريخ یکشنبه 7 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

گاو بی‌خیال (شعر کودکانه)

شعر,شعر کودکانه

 

گاو بی‌خیال

 

 

گُنده است و او دارد

وزن و هیکلی سنگین

 

خوش به حال گاوی که

ذره ای نشد غمگین

 

یونجه می خورد هر روز

غصه ای ندارد او

 

می رود به هر جایی

بوده قلدُر و پُر رو

 

دائماً دُمَش را نیز

می دهد تکان اما

 

خسته هم نمی گردد

گاو گنده و زیبا

 

روز و شب، مگس ها را

می پراند او با دُم

 

با صدای زنگوله

لحظه ای نگردد گُم

 

اهل بازی و تفریح

هست و بادُمش شاد است

 

از تمام غم ها نیز

راحت است و آزاد است

 

بی خیال و دل گنده

هست و بوده او نادان

 

داده حقو به او روزی

مانده عقل ما حیران


برچسب‌ها: گاو بی‌خیال, شعر کودکانه, کودکانه, گاو, حیوانات, شعر

ارسال در تاريخ شنبه 6 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

funny apple

من آن درويش شب گردم
قلندروار می گردم
شراب تلخ می نوشم
لباس فقر می پوشم
به ظاهر گر چه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گريم
رنج را آهسته در لبخند پنهان می کنم
تا دلش غمگين نگردد هر کسی با ما نشست...


برچسب‌ها: رنج را آهسته در لبخند پنهان می کنم, شعر

ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی
در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

شعر از شفیعی کدکنی

جملات زیبا گیله مرد


برچسب‌ها: مرگ جهان, شعر زیبا, جملات زیبا درباره مرگ, جملات زیبا فوت و وفات, شعر کوتاه زیبا

ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390 توسط مصطفی سلیمانی

 دعا پشتِ دعا برای آمدنت ،

  گناه پشتِ گناه برای نیامدنت ،

    دل درگیر ، میان این دو انتخاب؛

       کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟!



برچسب‌ها: جملات زیبا درباره امام زمان علیه السلام, جملات زیبا آن سفر کرده, جملات زیبا روز جمعه, جملات زیبا

ارسال در تاريخ جمعه 28 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی
خواستگاری خر
 
خری آمد به سوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشگل

خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت بقربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو ، پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم، آیا رضایی؟ به عقد این خر خوشتیپ در آیی

یکی از حاظرین گفتا به خنده عرس خانم به باغ اسبار برفته

نهایت بار سوم خر بپرسید که خر خانم ، سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند

لینک:دوخی شاد


برچسب‌ها: خواستگاری خر, خر, حیوانات, شعر, شعر طنز, طنز, خواستگاری, عکس خر

ارسال در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی
ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی
"قدری غزل بگو"


قدری غزل بگو که مرا تازه تر کـنی

              دنـیای واژه را هـمه زیـر و زبرکنی

درمان و درد من شده این، ماه روشنم

              چیزی بگو که قلب مرا شعله ورکنی

از واژه های تو غم دل تازه می شود

              شعری بگو که داغ مرا تازه تر کنی

درمان داغ دل جملات وزیـن توست

              حرفی بزن به شکل غزل تا اثر کنی

هر واژه ات شده میِ نابی بـه کام من

              مستم، بگوبگو که مرا پـر شرر کنی

بـی مطـلـع تـغـزل تـو ای شکـوه من

              خـامـوش قـصه ام چـه کـنـم تـا نـظـر کنی

زندانی سکوت جنـون خیـز غربـتـم

              شاید شود که قافـیه را بال و پـر کنی

اعجاز واژه را به شبـسـتـان غم ببر

              تا باشد این شب خفه قان را سحرکنی

لینک:مسافر شهر سکوت


برچسب‌ها: شعر, عشق, عاشقانه, غزل, قدری غزل بگو, عکس عاشقانه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...

جملات زیبا گیله مرد


برچسب‌ها: جملات زیبا درباره امام رضا علیه السلام, جملات زیبا زیارت, امام رضا, شعر

ارسال در تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


حسین پناهی


برچسب‌ها: حسین پناهی, جملات زیبا, حکیمانه, شب و روز در چشم, پلک زدن

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی

 

هیچ داری از دل مهدی خبر؟

گریه های هر شبش را تا سحر؟

او که ارباب تمام عالم است،

من بمیرم،

سر به زانوی غم است،

شیعیان!

مهدی غریب و بی کس است،

جان مولا معصیت دیگر بس است،

شیعیان!

بس نیست غفلت هایمان؟

غربت وتنهایی مولایمان؟

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم،

غافل از مهدی زهرا گشته ایم،

من که دارم ادعای شیعه گی،

چه بگویم من به جز شرمندگی...؟

(( اللهم عجل لولیک الفرج ))


برچسب‌ها: شعر, درد دل, مهدویت, از مهدی چه خبر

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی
همراه بســـــيار است، اما همدمي نيست
مثل تمام غصـــه ها، اين هم غمي نيست
دلــبســــته انـــدوه دامـــنگير خــــود بـــاش
از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــي نيـــست
كــــار بــزرگ خــويــش را كـــــوچــك مـپندار
از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست
چشــمي حقيقت بين كنار كعـبه مي گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست
فاضل نظری


برچسب‌ها: انسان, آدم, شعر, فاضل نظری, حکیمانه

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی

تنها جنازه تو شد آماج تیر کین

مهرت به کائنات برابر نمی شود

داغی ز ماتم تو فزونتر نمی شود

از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود

سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود

ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم

بر صفحه خیال مصور نمی شود

 

تنها جنازه تو شد آماج تیر کین

یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود

بی بهره از فروغ ولایت تو یا حسن

مشمول این حدیث پیمبر نمی شود

فرمود دیده ای که کند گریه بر حسن

آن دیده کور وارد محشر نمی شود

دارم امید بوسه قبر تو در بقیع

اما چه می توان که میسر نمی شود

با این ستم که بر تو و بر مدفن ترسید

ویران چرا بنای ستمگر نمی شود

آن را چه دوستی است «موید » که دیده اش

از خون دل ز داغ حسن تر نمی شود

 


سید رضا موید


برچسب‌ها: شعر, روضه, امام حسن, سیدرضاموید, مناسبت ها

ارسال در تاريخ یکشنبه 2 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی

پیامک رحلت پیامبر(ص)شهادت امام حسن(ع)

اس ام اس شهادت امام حسن,اس ام اس رحلت پيامبر

دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است

تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است؟

رحلت پیامبر اکرم (ص) بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد 

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

رحلت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و آفتاب هشتم امامت

حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) تسلیت باد 

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦ 

اى خاتم مهربانى و عشق! سلام بر تو که گام هاى مهتابى ات

شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند . . .

اللهم صل علی محمد و آل محمد 

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦


برچسب‌ها: پیامک رحلت پیامبر, شهادت امام حسن, پیامک, مناسبت ها, شعر

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن1390 توسط مصطفی سلیمانی

خدایا پس چرا من زن ندارم؟

زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما

همان یک‌دانه را هم من ندارم

آژانس ملکی امشب گفت با من:

مجرد بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

من بیچاره آخر زن ندارم!

خداوندا تو ستارالعیوبی

و بر این نکته سوء‌ظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم

تو می‌دانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا عیب بزرگی‌است

من عیب دیگری اصلا ندارم!

خودم می‌دانم این “اصلا” غلط بود

در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه‌ای ده

خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو

گلایه قد یک ارزن ندارم!

http://upload.ninifa.com/images/vcg9k32j0u4pj81zj39.jpg


برچسب‌ها: شعر, طنز, زن, خدایا پس چرا من زن ندارم

ارسال در تاريخ جمعه 30 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

زیبا ترین دختر دنیا

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام

 شاد باش


برچسب‌ها: جملات زیبا, زمین خوردن, شعر, ادبی

ارسال در تاريخ پنجشنبه 29 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
گفتمش شيرين ترين آواز چيست؟
چشم غمگينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناک خواند

ناله‌ي زنجيرها بر دست من!... 

جملات حکیمانه

هوشنگ ابتهاج


برچسب‌ها: جملات حکیمانه, هوشنگ ابتهاج, عکس, جملات زیبا, شعر

ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ...


منبع: رویای خیس


برچسب‌ها: باران, عکس باران, شعر

ارسال در تاريخ یکشنبه 18 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
گرگ، شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است

گروس عبدالملکیان


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان

ارسال در تاريخ جمعه 16 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

با شروع فصل زمستان، می توانید شعر کودکانه زمستون را برای آموزش فصلها به بچه های دوره مهد کودک و پیش دبستانی استفاده کنید.

زمستونه زمستونه                  فصل تگرگ و بارونه

 هوا شده خیلی سرد                روی زمین پر از برف

چه خوبه کودکستان                 وقتی میشه زمستان

کلاغ های سیاه رنگ                 بخاری های روشن

 

 وقتی بارون میباره              دلم میخواد دوباره

 برم به کودکستان                 میان آن گلستان


برچسب‌ها: شعر کودکانه, زمستان

ارسال در تاريخ پنجشنبه 15 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
یاد سهراب بخیر!
آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


برچسب‌ها: جملات زیبا از سهراب سپهری, جملات زیبا دلتنگی, جملات زیبا نفس های تو, جملات زیبا واقعت های تلخ زندگی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 14 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

شعر بامزه مورچه توانا 

مورچه توانا


می رود به هر جایی

دانه در دهان دارد

مثل نقطه ای ریز است

زنده است و جان دارد

 

در وجود خود دارد

زور و قدرتی بسیار

او نمی شود خسته

از دویدن و از کار

 

تا که گندمی یابد

از زمین حاصلخیز

با دهان کند آن را

مثل تکه های ریز



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه 13 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
گفتم غم تو دارم ؛ گفتا غمت سرآید
گفتم که نان گران شد ؛ گفتا گران تر آید
گفتم ز نرخ قصاب فریاد ما بلند است
گفتا که گوشت کم خور تا حاجتت برآید
گفتم که از گرانی جانم به لب رسیده
گفتا تحملش کن تا جان تو در آید



ارسال در تاريخ دوشنبه 12 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
 

شعر طنز اسکناس

 

یک خاطره از شرح حال اسکناسی که

افتاده در جیب جوان آس و پاسی که

یک روز خیلی اتفاقّی شد.خوشش آمد

از دختر سرمایه دار با کلاسی که...

#

از بس جوان دنبال کار پر درآمد بود

افتاد توی دام باند ناشناسی که...

مشغول چاپ پول جعلی شد به دستور

یک آدم گردن کلفت کلّه تاسی که

حالا به جرم پول شویی تحت تعقیب است

با اعترافات صریح اسکناسی که

زیر شکنجه خم شد از درد و چروک و گفت:

مجبور بودم سر کنم با اختلاسی که...

هی توی جیب این و آن بودم،نفهمیدم.

از این مهم تر،مشکل جرم سیاسی که:

ایشان اخیرا طی یک مجموعه برنامه

اقدام کرده ضد قانون اساسی که...

اما شبانه یک نفر او را فراری داد

از دست ماموران ما از باراباسی که...

(شهرام هر جا رفته باشد گیر می افتد)

تلویزیون این جمله را داد انعکاسی که

دود دو دو دو،دود دو دو دو،شهرام گیر افتاد

دود دو دو دو،دود دو دو دو،طی تماسی که...

حالا نزن،پس کی بزن،آقا غلط کردم

بیچاره زیر ضربه ها کرد التماسی که

من بی گناهم،من فقط سود آوری کردم

یک لحظه او را با خودم کردم قیاسی که

یادش بخیر آن روزها که سکّه ای بودم

هی قد کشیدم تا شدم این اسکناسی که

گاهی برای جشنواره شعر می گویم

حتی به ضرب شايعات بي اساسی که...

اصلا به من چه؟این غلط ها هم ارجیفیست

از شاعر آلزایمروی بی حواسی که

خیلی دلش میخواد بگه نو آوری کرده

اما تموم شعرهای اون کلاسیکه



ارسال در تاريخ شنبه 10 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

پیامک های حضرت رقیه علیهاالسلام

حضرت رقیه

 

سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم‏های کوچک تو خلاصه شده است.

سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیه‏السلام رها بودی و پا به پای آبله، زخم‏هایش را به جستجو.

سلام بر کوچکی گام‏هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده‏ات.

سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ!

 
من رقیــــه دختر شیرین زبان شــــــــاه دینم                غنچه ی پژمرده ی بـــــــاغ امیــــرالمومنینم

هر دو عالم در دعا، محتاج دست کوچک مــــن              تا ابد حاجـــت روا گردنــــد از یک آمینم



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 8 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

به به چه نمازی

نماز خواندن

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست



ارسال در تاريخ سه شنبه 6 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
.

 

نمی دانم
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که از خاکه گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یک ریزو پی در پی دمِ خویش را در گلویم سخت بفشارد .
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین گونه بشکند هر دم سکوت مرگبارم را

سهراب سپهری



ارسال در تاريخ دوشنبه 5 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

هرچند در محاسبه خویش آدمم

من اولین ورودی خوب جهنمم
احساس میکنم که خدا کم می آورد
از بس که در مقابل او سرد و مبهمم
اقرار کن: که بی تو دلم تنگ میشود
ازبس که نیستی بخدا گیج و درهمم
باران نبار ، بی تو کویری نمیشوم
من قانعم ....که تشنه یک قطره شبنمم
هرچند در محاسبه خویش ..... بگذریم
من آخرین خروجی خوب جهنمم



ارسال در تاريخ دوشنبه 5 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش با شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبين

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس دائم بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست؟
اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست؟

نميخوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

منبع:http://takemyhand.blogfa.com/



ارسال در تاريخ شنبه 3 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

برای امام موسی صدر

امام موسی صدر

 «بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند»

سینه دارم چاک‌چاکِ درد صدر

فرصتی خواهم بگویم شرح صدر

 «یاد باد آن روزگاران یاد باد»

یاد محرومان دوران یاد باد

یاد لبنان یاد چمران یاد صدر

آن همه خدمت بدون مزد و اجر

او به لبنان بود مردم را امام

چون به همت کرد حجت را تمام

صدر اما در وطن بیگانه است

هرکه نامش می‌برد دیوانه است

کس نباشد کو نداند نام او

کو کسی آگاه از افکار او؟

یک نفر نَبوَد به عالی همتی

جست‌وجو بنماید این سبط نبی

فخر ایران رمز لبنان صدر دین

عزت شیعه به روی این زمین

موسی کنعان به سینا سرزمین

کی شود پایان تو را این اربعین؟

وعده‌ها یک بار و صد بار و هزار

ده شب و صد شب، هزاران شد شمار

ای که از آمال تو حزب و حماس

شر مطلق از حضورت در هراس

کی کنی بند بلا بدرود تو؟

چشم کم‌نور مرا مسرور تو؟



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 3 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

 

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش



ارسال در تاريخ جمعه 2 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی
ارسال در تاريخ جمعه 2 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

درد من

دردهای من جامه نیستند
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است



ارسال در تاريخ جمعه 2 دی1390 توسط مصطفی سلیمانی

شعر کودکانه برای شب یلدا

شعر کودکانه برای شب یلدا

 

یک شعر کودکانه زیبا برای شب یلدا برای بچه های سنین مهد کودک، پیش دبستانی و دبستان در این نوشته برای شما عزیزان آمده است.

 

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا


شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده


همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون


شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما


شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره


ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده


شاعر: خانم مهری طهماسبی دهکردی



ارسال در تاريخ سه شنبه 29 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

 

روزگارا ، که چنین سخت به من می گیری

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گر چه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم

دل خوشی ها کم نیست !زندگی باید کرد



ارسال در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

یادی از قیصر کنیم

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی ست از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
 
هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

zyez7msz34nkdviry6iy.jpg

با تو تکرار می شوم
آرام
سرخوش
و آزاد..
با تو
با آوای واژه هایت
با ترنم بی وقفه شادمانی
می خندم
و تو
هیچ نمی دانی..
به چه دلخوشم!



ارسال در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی
هرچند در محاسبه خویش آدمم
من اولین ورودی خوب جهنمم
احساس میکنم که خدا کم می آورد
از بس که در مقابل او سرد و مبهمم
اقرار کن: که بی تو دلم تنگ میشود
ازبس که نیستی بخدا گیج و درهمم
باران نبار ، بی تو کویری نمیشوم
من قانعم ....که تشنه یک قطره شبنمم
هرچند در محاسبه خویش ..... بگذریم
من آخرین خروجی خوب جهنمم



ارسال در تاريخ یکشنبه 27 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند ، چشم ها را بستند و چه با دل که نکردند ...

وای سهراب کجایی آخر؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ...

همه جا سایه ی دیوار زدن !

وای سهراب دلم را کشتند ....



ارسال در تاريخ جمعه 25 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

 

پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر

تبیان زنجان


حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر


دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر




رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر


قواعد حاکم بر قراردادهای الکترونیکی
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر



پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر



پير خنديد و سرش داد تکان


گفت اين نکته برون شد از در


«من نگفتم که تو حاکم نشوي


گفتم آدم نشوي جان پدر
»
جامي



ارسال در تاريخ جمعه 25 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

روزی خفه خواهم شد

از بس درد هایم را...

نجویده قورت میدهم!

 

 

عمریست خودم را به خریت زده ام

دلم برای ان روی سگم تنگ شده!



ارسال در تاريخ جمعه 25 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

یکی را دوست می دارم ولی افسوس ...!

 

*يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند*


*به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند*

 

*به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد*

 

*صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند*



ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی
 سنگ در برکه مي اندازم ومي پندارم

                     باهمين سنگ زدن ماه به هم ميريزد

                                        کي به انداختن سنگ پياپي درآب

                                                        ماه را مي شود از حافظه ي آب گرفت....



ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

بسیار زیبا:فقط خود کار قرمز نیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

 

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

 

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

 

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش

 

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

 

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

 

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

 

تمامش اعتراف زور زوری ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

 

گشود و دید با خودکار آبی
نوشته شوی با خط کتابی

 

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه 21 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی
يار ميگويد حسين دلدار مي گويد حسين
فاطمه بين در و ديوار مي گويد حسين

ياس مي گويد حسين احساس مي گويدحسين
در كنار علقمه عباس ميگويد حسين

خاك مي گويدحسين افلاك مي گويد حسين
هر كسي كه خورده شير پاك مي گويد حسين

ماه مي گويد حسين ، با آه مي گويد حسين
آيه هاي حضرت الله مي گويد حسين



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 20 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

باز باران با ترانه

باسخنهای فراوان

میخورد بر بام خانه

یادم آرد طفل گریان

مادر بی شیرو نالان

تویه یک صحرای خونی

آن سه ساله..غرق ناله...

 

دخترک گریان شده از تشنگیه اهل خانه

دور میگشت او ز خیمه

صورتش خونی شده از ضربه لطمه

می پرید از روی خوارا...

گرگ بی رحم زمونه می کشید گوشوارهارا

باز باران با نمه خون..باصدای شیهۀ دون

یادم آمد قتلگاه را...ضربۀ شمشیر کارا...

یادم آمد سر به نی را...تشنگی را...خستگی را.../

ساقیه گریان شده از مشک بی آب و

دودستانش چو بی تاب و

وآن لحظه به یاده کودکه خواب و

همش آب و همش آب و همش آب و

بازباران با غریبی

شد سه ساله همچو بی بی

میزند دستی چو سیلی...وای بی بی

کربلا و نی سوارش...نی شکان از بی قرارش

نیزهایش غرق یاران...تشنه آنان...آخ باران...آخ باران



ارسال در تاريخ یکشنبه 13 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

طفل شیرم شیر نه، تیر بلا را دوست دارم
تشنه‌کامم، آب نه، دریای لا را دوست دارم


از شب میلاد گفتم، با زبان بی زبانی
عاشق کرب و بلایم، کربلا را دوست دارم

 

مثل قاسم، مثل اکبر، مثل عمو، مثل بابا
اشک شب، سوز درون، حال دعا را، دوست دارم


چشم‌هایم، نیم باز و رنگم از صورت پریده
از نوا افتادم اما، نینوا را دوست دارم


پر زدم از دامن گهواره در آغوش بابا
وصل یار و دوش مصباح الهدا را دوست دارم


باید از تیر سه شعبه، ذبح گردد حنجر من
در ره جانان، سرِ از تن جدا را، دوست دارم


حرمله، این تیر زهرآلود تو، این حنجر من
من ز نوک تیرها، آب بقا را دوست دارم


کرده‌ام خود را جدا از دامن پر مهر مادر
بر سر دوش پدر، وصل خدا را دوست دارم


مرهم زخم گلوی من، بوَد، اشک محبّان
دوستان! من گریه و اشک شما را دوست دارم


با همین پروندۀ آلوده از لطف و کرامت
اشک چشم «میثم» بی‌دست و پا را دوست دارم



ارسال در تاريخ یکشنبه 13 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی




هر از گاهی به حال ِ من ، ترحم می کند ، باران


 مرا می شوید و همرنگ ِ مردم می کند ، باران

چه آرام اشک می ریزد مرا ، شاید که در ذهنش


سکوت ِ گریه هایم را تجسم می کند باران ..


چه حالی می کنم با قطره های ِ کوچش ، وقتی


که دریای ِ دلم را پر تلاطم می کند باران


همه سطح ِ زمین را چکه چکه ضرب می گیرد


و ذهن ِ آسمان را پرترنم می کند ، باران


دوباره قطره قطره شسته خط های ِ خیابان را


و با من باز راه ِ خانه را گم می کند باران ..



ارسال در تاريخ یکشنبه 13 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

1
این مسئله را علاج باید بکند
خود را به همه حراج باید بکند
بیچاره زنی که از نداری هر روز 
صد مرتبه ازدواج باید بکند
2
پیچید میان چادرش رویا را
دوشیزه ترین فاحشه ی دنیا را
هی دست به روی شکمش می مالد
باید چه کند بچه ی بی بابا را...




ارسال در تاريخ جمعه 11 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

به قلم : خلیل جوادی
 
هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟
چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟
یــه ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه
همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه
بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ
وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ
خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی
بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی
نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه
خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه
زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه
دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه
چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟
مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟
تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش
برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش
این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه
بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه
همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه
تصــــــوّ راتمـــون همـش وا هیـــــــه
از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن
دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن
رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی گیـــــره



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 10 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

خاک پای حسین

امام حسین

بال فرشته که خاک پای حسین است

فرش حسینیه عزای حسین است

فاطمه دنبالش است روز قیامت

هر که به دنبال دسته‎های حسین است

شعر من و تو که افتخار ندارد

تلا که خدا مرثیه سرای حسین است

رحمت زهرا برای این که بریزد

منتظر گریه‎ای برای حسین است

در دل مردم چه هست کار نداریم

در دل ما که برو بیای حسین است

دست به سمت کسی دراز نکردیم

هر دو جهان دست ما گدای حسین است

گندم شهر حسین روزی ما شد

باز سر سفره‎ها غذای حسین است

قیمت اشک برای خون خدا هست

دست همان کس که خونبهای حسین است

پرچم کرببلا همیشه بلند است

حافظ پرچم اگر خدای حسین است

هر چه که ما خواستیم فاطمه داده

آنچه فقط مانده کربلای حسین است

 

«علی اکبر لطیفیان


ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

سالها گفتیم ما از کربلا

خورشید کربلا

سالها گفتیم ما از کربلا

از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم

بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم: مظلوما حسین!

بی کس و بی بال و پر، تنها حسین!

او ولی اینگونه در آنجا نبود

با خدایش بود، او تنها نبود

بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال

داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود

بهترین، غمگین‎ترین آواز بود

ما نفهمیدیم عمق راز را

معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن

گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب

گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد

یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی

یک طرف جهل و سیاهی، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم

این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می‎رسد

عشق می‎آید، بلاها می‎رسد!

بعد از آن هم کربلا تکرار شد

کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری

نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین

ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده‎ایم

غافل از این کربلاها مانده‎ایم



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

خرج عزای تو می‎شوند

امام حسین

آنان که خرج عزای تو می‎شوند

از زائران کرب و بلای تو می‎شوند

جاری کوثرند و مباهات فاطمه

این چشم‎ها که نذر ولای تو می‎شوند

تنها تو قابلی که شهید خدا شوی

هفتاد و دو نفر شهدای تو می‎شوند

خوشه به خوشه گندم ری بعد کشتنت

اطعام سفره‎های عزای تو می‎شوند

مردم به روز حشر که غوغای بی کسی است

دست تهی دخیل گدای تو می‎شوند

گیرم که خیمه‎های تو را زیر و رو کنند

این خانه‎ها حسینیه‎های تو می‎شوند

 

 «جواد حیدری



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

اى حرمت قبله حاجات ما

امام حسین

اى حرمت قبله حاجات ما

یاد تو تسبیح و مناجات ما

تاج شهیدان همه عالمى

دست على، ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق‏

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین

داده سر و دست براه حسین

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس علیه‎السلام

اى علم كفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مكتب تو مكتب عشق و وفاست‏

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده، آب شده، سوخته

روح ادب را، ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشك به چشم فرات

یاد حسین و لب عطشان او

و آن لب خشكیده طفلان او

ساقى كوثر پدرت مرتضى است

كار تو سقائى كرب و بلاست



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

یا اباعبدالله الحسین

محرم

نفس بده كه نفس پای این علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسین دم بزنم

سرم فدای قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود كه سری گوشه ی حرم بزنم

كنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه كنانت دوباره دم بزنم

 

سروده حسن لطفی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

به روی نیزه مثل آفتابی

محرم

به روی نیزه مثل آفتابی

نمی شد باورم دیگر نتابی

نمی دانم چرا از روز اول

به روی نیزه ها در اضطرابی

اگرچه مصحف بی رنگ و رویی

بخوان از نی، كه خود قرآن نابی

میان مجلس قوم ستمگر

سرت را دیدم و ظرف شرابی

برای خلوت طفل یتیمت

تو تفسیر دعای مستجابی

خجالت می كشد وقتی رقیه

تو را خواند ولی ناید جوابی

الهی كاش در كنج خرابه

سرت پوشیده آید با نقابی

 

‏ كمال مومنی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

حضرت رقیه (س)‏

نوحه، محرم، حضرت رقیه

بر شیشه ی بلور دلم جا گذاشتند‏

در نیمه های راه مرا جا گذاشتند‏

رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر

در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند‏

رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا‏

بار دگر بدون مداوا گذاشتند

رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا‏

در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند

بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان

آئینه ی مرا به تماشا گذاشتند

 

 

وحید قاسمی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

آموخته این راز به من استادم

نوحه، محرم، حضرت رقیه

من روز ازل دل به تو دلبر دادم

حق خواست كه در دام غمت افتادم

شادی من از فرط غم توست حسین

چون سوخته ی غم تو هستم شادم

از كودكی ام میان هیئت هایت

من آب به دست عاشقانت دادم

بهتر ز بهشت، روضه های تو بود

آموخته این راز به من استادم

یك بار كه از هیئت تو جا ماندم

دیدم كه هزار سال عقب افتادم

نام همه گر شود فراموش قسم

هرگز نرود نام حسین از یادم

آنقدر حسین حسین بگویم محشر

تا روضه بپا شود از این فریادم

قبل از همه جا به كربلایت رفتم

زآن روست كه تا روز ابد آبادم

 

 

جواد حیدری



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم‏

نوحه، محرم، رقیه

چه شده این همه تو خونجگر و گریانی

که چنین با تن رنجور مرا می خوانی

بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم

چه شده قلب مرا این همه می سوزانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم‏

خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟

خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم

چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی

کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم‏

که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی

تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم

یادم آمد شبیه مادر من می مانی

 

کمال مومنی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

وقتی که آمدی به برم

امام حسین، محرم

وقتی كه آمدی به برم نور دیده ام

گفتم كه بازهم نكند خواب دیده ام

بابا منم شكوفه سیب سه ساله ات

حالا ببین چه سرخ و سیاه و رسیده ام

خیلی میان راه اذیت شدم ولی

رنج سفر به شوق وصالت كشیده ام

تنها به شوقت این همه محنت كشیده ام

اینرا بدان كه بین تو و تازیانه ها

نام تو را به قیمت سیلی خریده ام

در بین این مسیر پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چكیده ام

پایم سرم تمام تنم درد می كند

از بس كه زجر در دل صحرا كشیده ام

كم سو شده دو چشم من از ضربه های او

حتی به زور صوت رسا را شنیده ام

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشیده ام

پاهای من همه پر تاول شده ببین

خیلی به روی خار بیابان دویده ام

چادر ز عمه قرض گرفتم كه زیر آن

پنهان كنم ز روی تو گوش دریده ام

بشنو تمام خواهش این پیر كودكت

من را ببر كه جان تو دیگر بریده ام

عمه كه پاسخی به سؤالم نمی دهد

آیا شبیه مادر قامت خمیده ام؟

پاهای من همه پر تاول شده ز بس

از ترس او میان بیابان دویده ام

 

محمد بیابانی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

از ازل یار توام هست هزاران سالم

امام حسین، محرم

ای نظر گاه نگاهت همه ی آمالم‏

زیرو رو می کند این گفت و شنود احوالم

با تو داریم سخن قصد سخنرانی نیست

نیت این است که چون حال تو گردد حالم

از کرامات تو از بس که به جانم خواندند

دل حسینی شد و تا حشر به این منوالم

من عزادار تو این چند محرم نشدم

از ازل یار توام هست هزاران سالم‏

تا زمانی که قتیل العبراتت خواندند

با همه گریه کنان گریه کنِ هر سالم

خوب دانی که همه دلخوشی ام چیست حسین

این که مرغ حرم عشق و شکسته بالم

تا که هستی نکنم نذر تو راحت نشوم‏

ای فدای تو همه جان و تن و اموالم‏

من به عمامه ی غارت شده ات می گویم

با نگاه غضبم حافظ بیت المالم

دارم امید که چون تو سرم از تن برود

برزخ و رجعت و محشر ، به همین خوشحالم

نوکر حضرت ارباب متاعی دارد‏

چون که منا بشوم یار حسین و آلم

گفت و گو با دل ارباب صفایی دارد‏

آنچه گفتیم و شنیدیم به آن می بالم‏

 

محمود ژولیده



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

یا رقیه مددی

رقیه

تمام درد دلت را كه از سفر گفتی

گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان كه آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم كه الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت كن

بگو شبیه كه هستم پدر، اگر گفتی؟

فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غیر كلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتی

 

سروده حامد خاكی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

ای رازدار فاطمه برگرد چاره كن

امام حسین علیه السلام

آقا بیا كه ما ز غمت گریه می كنیم ‏

ماه عزاست بر حرمت گریه می كنیم ‏

شكر خدا كه دل به عزا خانه بار یافت ‏

ماه بكاست ما به غمت گریه می كنیم ‏

دل ها برای روز تو آماده می شوند ‏

ما بهر دیدن علمت گریه می كنیم ‏

ای خون ما حلال قدومت در این عزا ‏

خون جای اشك بر قدمت گریه می كنیم ‏

تا كی غلاف صبر، كند منع ذوالفقار ‏

هر دم به حسرت دو دمت گریه می كنیم ‏

می آیی و بدون ملاقات می روی ‏

آقا به این عبور كمت گریه می كنیم ‏

خوردی قسم به مادر پهلو شكسته ات

تا حشر هم به این قسمت گریه می كنیم ‏

ای رازدار فاطمه برگرد چاره كن ‏

ما از غم غدیر خمت گریه می كنیم ‏

دشمن  به آل تو چه ستمها روا نمود ‏

با تو به آل محترمت گریه می كنیم ‏

از ما حضور عمه ی مظلومه ات بگو ‏

عمری برای قد خمت گریه می كنیم ‏

 

محمود ژولیده ‏



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

امام حسین علیہ السلام

باورت می شد ببینی خواهرت را یك زمان

دست بسته، مو پریشان، مو كنان، مویه كنان

باورت می شد ببینی دختر خورشید را

كوچه كوچه در كنار سایه ی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من كه گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب! طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین كه چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لبهای زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف كن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هرچه خواستی قرآن بخوان

 

علی اكبر لطیفیان



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

دیوار غصه

امام حسین

دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

تاریخ رنج فاطمه  تکرار  شد حسین

آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

 

وحید قاسمی



ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390 توسط مصطفی سلیمانی

پیج رنک

آرایش